![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
باغ بزرگ به: روح بلند مهدی اخوان ثالث یک باغ برگ هست و نشانی ز سیب نیست لعنت به اعتماد ءخداءاین فریب نیست؟ در این وسیع سبز دل انگیز مهربان دلمرده می شود دل آدم عجیب نیست؟ اشک و عرق چقدر چکاندیم وقت کشت جز سایه ای ز باغ کسی را نصیب نیست من خاک این زمینم اما در این زمان هیچ آدمی بقدر من اینجا غریب نیست دق پنجه می فشارد و دشنام می دهم شرمنده ام اگر کلماتم نجیب نیست چهل تکه(1) 1 چه فایده از پس قطح آبی هفت ساله ابرهای بخیل اینکسنگ مزار گندم را می شویند 2 این نیستء نه چه کدر می خوانند تصنیف های عشق از چشم های امید و گوشوارههای خوشبختی آبی ترند 3 صدا با سکوت می لاسد در کنج شب بنا گاه ای کاش بر آیی و رسواشان کنی آفتاب 4 بر موج های بلند سرخ یک قایق غریب زیر وزن سربی ابری مست یک سرنشین که تویی مجروح آن دیگری که منم بی دست 5 اینست بوی خون که می گفتیمء اینست بر خیز تا عشق را خوشامدی بگوییم 6 حوله خیس ابری باشیم بر پیشانی داغ زمین آی آفتاب عشق بنوش دریایم را 7 ستاره ها را بشنو خوشبخترین آوازش را به شب می خواند عشق 8 شگفت نیست انتظار شنای ماهی در یخ؟ گیرم که برکه نه اقیانوس 9 به این خورشید بگو کنار بکشد خود را کلید لبخند را چگونه بیابم در سایه ؟ به خورشید بگو 10 عصر خیس راه دور چتر عشق 11 توفان از شاخه های شکسته می پرسد که ریشه دارترین درخت کدام است اگر نه بید را کوچکترین نسیم هم فهمیده است 12 با چشم خویش بیندیشیم نه با زبان کوران 13 .....و شهر هفتم عشق خلوت ترین مکان جهان بود 14 در ایستگاه پرت تنهایی کنار چمدان حجیم تامل می لرزی هوو هوو.....صدای و هم می آید در مه قطار آینده رفته است 15 می جود می جود می جود قلبش را در نان اعطایی تندیس یخی به ظهر تابستان 16 فریاد کن فریاد کن فریاد کن از زیر پای همیشه فردا را 17 کنار آتش نگاه تو بنشانم دل لرزانم را در عصر خیس 18 کابوس گنجشک رویای گربه 19 عشق اگر صدایت نکند آسوده می شود از رنج و زندگی یک دسته گل به تو تقدیم می کند هر پنجشنبه عصر 20 چراغ موشی مان را کجا گذاشته بودیم؟ نوک دماغها حتی چقدر تاریک است در آفتاب 21 پرپر صدا واژهء در خون شاعری چاقویش را می لیسد با کاغذ 22 شناسنامه ام را دزدیده اند اما خدا که می داند روزگاری اگر آفتاب این آسمان متولد شود من دست کم عمومی او خواهم بود 23 نهء اعتماد نکن پایان بلع حنجره ای ست آنچه به لبخندی می ماند 24 شناسنامه ها در هوا شناسنامه ها در لجن ول نمی کند این باد کسی خودش را با خود بیرون نمی برد 25 برق جهان رفته است مشت مشت کهکشان تبعیدی را در شب بپاش شعر 26 حق دارد اعتماد که به پنجره بد بین باشد دروازه ها دروغ گفته بودند 27 نگاه کن من از تبار زلال آبم نه طایفه زمخت تبر نگاه کن می خواهمتءدرخت 28 نه شاعرمءمرا نامی نیستء تصویرم: پا به پا شدن طاقت بر زمینی از آتش 29 می نشینمءاما چون آب در آتش به انتظار تو 30 من مرده ام دستهایت سوختءمیدانم اما من مرده امءقبول کن این داغی ءاز حرارت اشعاری ست که مهلت نوشتن شان را نداده اند 31 می خواهم رو به سجود خم شوم غفوم کنید سمت شما خدایی نیست 32 آری گناهکار بودم باید که ماهیانم می خورند نهنگ مانده بئدم نهنگ مانده بودم در رود 33 خوش ندارم عاقل باشم (مثل ماه که کنار می آید با شب) کمک کنید پیدا کنم جنون در خشانم را همین همین همین امشب باید طلوع کرده باشیم 34 بر این سبزه بنشینیم و آوازی برای آن درخت بخوانم برای آن درخت عمود آمده بر افقزخمی در این زمین سرم را بکارم و بگیریم تا درخت بر آید 35 سیاهپوش می گذری و نگاهت-برهنه و بی پروا- در هماغوشی دردناک هزار چشم جیغ می کشد خونی عشق تو کیست دخترک خونی عشق تو کیست؟ به نگاه چشمانت سنگسارش باید کرد 36 نخستین ستاره که شلیک می شود خورشید سر بر شانه کوه می نهد و زخم کاری پیشانی خویش را آه می کشد غم غروب هنگام پژواک همین آه است در روح آدمی 37 اگر گفتی ماه داسش را برای چه تیز کرده است؟ پیراهن گلدارت را اتو کن دستی بکش به سر و رویت آفتاب که کبریتش را زد دور کوه آتش می رقصیم 38 آسمان میچکد از زخم بال..... قطعه ای جغرافیا به شکل آبی تاریخ و طعم تازه یک حس در جان نه فرود و نه فراز نه سقوط و نه مرگ عبور از دریچه مکاشفه در انتهای ثایه ها: دریا مجموعه کبوترانگی ها و سبز پیامد آبی ست 39 هل می دهند شب سنگین را -خسته- دره نزدیک است جاده سر بالاست 40 ................................... .................................. چهل تکه(2) 1چگونه مراقب خودت باشی زندگی!؟ وقتی نفس به پنجه آلوده ست هر جا که پا بگذاری گور توست 2 شیار به شیار که شخم میزندت زخم و دانه دانه که می کاری دردهایت را در خود خوشه خوشه خدا می رویددر روح 3 برنج مانده ام هنوز و مهم همین است گیرم که دیم رسته باشیم. 4 امشب هم کسی نبود که به او سفر کنم از غربت خویش امشب هم تنهایی را زیستم تا اندکی دیگر خدا شده باشیم 5 گویی همین قرنها پیش بود چیزی گذشت -ذوب و تلخ- و برق سرعتیءدسته شعر تو را خشکاند به انتظار چهره ای که ندیده باشی چقدر زیر پای خود می رویی با سرعت بی عقربه؟ 6 این انتها ی من که ابتدای شگفتی نیست و این پایان تو بی که زیبائی آغازشده باشد 7 آبی شدم توسط نان منی که آب بودن را عاشقم درغا گل سرخءدریغا نه تو روئیدی بر سینه یا به پیشانی من و نه زیبا شدم 8 بارش آفتاب و تابش باران دوباره سال باد در پیش است اثر انگشت کیست بر دلمرگیات؟ بار چندم است که پرسیده ای بی که باریک شده باشی در نحوه مکرر قابیل؟ آه آه تاریخ تنگء وسعت طرزی ست که چشم مرتکب شده باشد 10 مگر آبیء رنگ نبود که آینگی را محو نکند؟! تو فراموشت شده بود که فرچه ء نه به دستمال نیاز است تا زلال شوی حالا چه قهوه ای چه آبی سیاه شده ام 11 تنها قورت می دهد ء می بینی؟! بی آنکه خودش را شبیه ودش بجوید. حیف! اگر شبیه خودش هم عقب عقب می رفت کوچک نمی شد و دست کم شبیه نیست- می مرد 12 و تو..... هنوز به شدت هستی این را از اینکه مثل روح خودت درد می کنی میفهمم و این که مثل چشم خودت شعر می شوی. 13 من آماده ام! لیف تو وءکافور اینهمه آه از این که سردترم نخواهد کرد اما آوازها و آرزوهایم را شعرهای ناسروده و افقی که به آن نگاه می کردم را نشنوی که نیازهای هستی اند و سرمای غسالخانه جهان و تاریکنای خاک آنهمه را نمی گنجد لیف بزن من آماده ام آب بریز 14 ما زمین را نگاه داشته ایم با شانه های لبریز زمان دشنه در سینه ها و باران سنگ و تگرگ تحقیر بر پیشانی و روح و زمین هل می خورد به سمت غلتیدن -سوی سقوط- با قوت هزار توانستن با اینهمه حاشا که خسته باشیم حاشاکه با نسرودن کنار آمده باشیم 15 در مسیر یا در مصب جایی از جریان با آب یکی خواهم شد دل دل چرا و چرا نه به بی خوشی زدن؟ خسته ام از همپای رود شدن در ساحل و عمریست که او را به خود می خوانم تا عامدانه نشنومش که به خویشم می خواند صبر کن امشب همین همین امشب خود خود خودم خواهم شد: آب 16 ......با اینهمه من از همین منظومه همین ستاره و در همین مدارم کسی نمی تواند بگوید از این نور ننوش کسی نمی توتند بگوید روئیدن در آتش ممنوع کسی نمی تواند بگوید همسفر ادامه خود نباش با یک هزارم جانم هم زیستن را می فهمم و این منظومه برای آن می چرخد که حضور مرا سپاس گفته باشد من می شنوم می شنوم می شنوم پس هستم! 17 .............................. ................................ بی خوابی اگر من همسایه این جهان هم بودم خوابم به چشم نمی آید با اینهمه صدای شکستن: صدای دل صدای استخوان صدای ریشه صدای اندیشه در کوبش مدام تیر تبر چکمه دشنه مشت و دست کم تنها پتوی خود را در این حریق حقارت به دور حرمت انسان می پیچیدم اکنون که خود همین خهانم چگونه چگونه خواب بمانم؟! توضیح آیا همین سکوت نبود که لبان صدا را می بوسید؟ (همین که سوزن و سنگ است خیس خون همان لب ها؟) فریب تر از این نمی شود که در قایقم با شک شوم دستان این روی نگاه آن بماند حال آنکه خود پس کتابی پنهان است و خندان است آیا وسیع ترین دیدن ها در پس چشم بند متولد نشده اند؟ برگی که کنده می شود از شاخ سفر به ریشه را آغازد و بی انکار ترین باور آنکه به مرگ می دود جاودانه زیستن است توضیح این که بوسه طولانی مکیدن تنفس انسان بود. حسرت نه خشم و نه نفرت تنها افسوس مانده است و حسرت روزگاری که شقاوت آبی و پنبه تیز نبود فریاد کوتاه ترین سقف صداست بی که گوشی از آن فهم پچ پچه کرده باشد وز خم رایج ترین نوازش ها بی که عصبی از آن رنجه شود توقف پای پیل بر تخم مرغ فصیح ترین تصویری از مرگ جوجه است بی آنکه یک نظر به تماشای جهان سر از پوسته به در کند نه خشم و نفرت تنها افسوسی و حسرتی پسرم امشب برای روزنامه شعر گویم/ تا صبح/ جوهر خود کارم را / به عصبها و دلت/ قرض خواهم داد/چه شعر هایی میشود پسر/ چه شعر هایی....! 1 این پل را ببین/به من گفته اند:/از آن که بگذری /به لبخند خواهی رسید/ پا هم گذاشته ام اما.../نه پسر نه!/ از ایمهن خهان نمی شود گذشت/ در همین سمت گریه خواهم ماند 2 بخاطر داشته باش پسرم / پیش/ و بیش از هر کس / این جاده است که می گذرد از خویش 3 دوست می داری / و دوستت نمی دارند/ تو لبخند می شوی اینها سنگ..../ماندن چه بدی ست!/ گل نباش پسرم که پاهام در تو گیر بزنند/ راه باش راه/ چقذر ذلم میخواهد بدوم! 4 برای سوسک مرده هم / می توان شعر سرود پسرم / در صورتی که خودت / سم توی لانه اش نریخته باشی! 5 به زندان یا زندگی ..../سرنوشت/ به هر کجا بکشاندت پسر/ یک گام پیش تر از تو خودش آنجاست! 6 شعر به غریزه می ماند پسرم/ می کشد و /می بردت / دقایقی در خود خود خودت سر کرده ای / که ناگهان / پرتاب می شوی میان واقعیت وحشت/ و محافظه کارانه می گریی/ (یعنی:لبخند!) 7 می گویند: رویایت را فراموش کن/ و معنایش اینست که: خودت را/ می گویم: بدون رویا مرده ام/ و منظورم بدون خداست / درکم که می کنی پسرم؟! 8 در رویایش پروازی نبود/ و عصبی در زخمش/ کور هم شده بود و/ میله را نمی شناخت / اما گرسنگی را خواب می فهمید/ می گیری پسرم؟!/ و این پرنده/ دیگر پرنده نبود/ برای همین / قفس / از سرش زیادی هم بود! 9 لحظه ها/ چرخهای زمان اند/ که تو را می برند / به همیشه می روی یا هرگز ؟/ فراموشت نشود پسر:/ فرمان/ دردستهای توست 10 بیشتر !/ بیشتر فشار بده بیشتر / گلوی کلمات را ول نکن/ جنون را هم عاقلانه فریاد بزن !/ خوب است!/ و اکنون او/ یک نامی/ حال آن که زمانی شاعر بودی.....!/ روزنامه همین را از من می خواهد / اما/ ما که نیستیم پسر؟!/ درست می گویم ؟! 11 می گویند:/سنجاقک همان مگس است / و ضربه همان نوازش/ می گویند:/ در همان دیوار است / و ترش همان شیرین/ بگویند پسرم بگویند/ شنونده باید عاقل باشد! 12 اما برف همان بهار است / باور کن پسرم / تاملی و تحمیلی می خواهد/ خودمان می گوئیم: صبری و پفی 13 دل مشغول رسیدن نباش پسر !/ مقصد / همواره آنقدر دور خواهد بود/ که عبور / به خاطر جهان ختم شود 14 شیپور را/ درنی نواختن/ و طبل را بردف...../ ادامه ام بده پسر/ ادامه ام بده/ ما را شنیده اند فردا روز..... 15 افقی نه پسر افقی نه!/ مگر نگفته بودم / راه زندگی / عمودی ست؟/ از جاده بودن بر گرد / بر گرد! 16 حتی به قدر تاثیر مگس بر لامپ / ثمر نداشته اند/بگذارشان پسر!/ بگذارشان و/ روشن باش! 17 هدف / نه در چشمی در مقاابل / که پیشانی ای در میانه است/ ردپیر تاب ها رانگیر/ - سنگ از دو سمت که می بارد - / سرت را/ فقط و فقط سرت را بدزد/ پسرم! 18 از ثانیه عمری را زیسته ام/ و آنان/ از عمر/ ثانیه ای را نه/ همین تفاوت است پسرم/ که کسی را به زخم/ و کسی را به زندگی / واجب می کند 19 به این / یا ان طرف کشیده نشو/ با می در میان نیست پسر/ تو در وسط هم که بمانی / افتادهای 20 حیف شد که از فردا بر گشتم/ امروز / مرگی ست نا شیانه / که لبخند بودن را / تقلید کرده است / تکریم که نخواهی کرد پسر؟! 21 چه بسا که دو سرعت/ در آخرین لحظه از کنلر هم گئشته اند/ چه بسا که باد یکی فریادی را / به زیر چرخ دیگری افکنده است/ چه بسا که آن فریاد/ کودکانگی شوق تصور بر خوردی بوده است/ که دو بوق صمیمی / ناشنیده ماندنش را کل کشیده اند/ گرفتی پسر؟ / همین کنار جاده بمانیم/ هکین میان گود تماشا 22 دوست داری به خدا سلام کنی پسرم؟/ مستقیم برو/ مستقیم... و وزن خیس جهان را به گرده بکش/ از این دوراه دیگر/ به شک خواهی رسید / یا شک/ و توشه هم / قاشقی ماست/ یا دانه ای مویز/ کافی ست! 23 خودم را بردارم و از این شهر بروم/ ساکم کجاست؟..../ نه..... بگذار بسوزانمش پسر/ بگذار بسوزانمش/ بارم به قدر کافی سنگینی هست:/ چند کارتن حسرت / چمدان شکست...../ اما/ هر برگش خرواری ست/ این چند دفتر من! 24 دیشب رویایی دیدم/ که به کابوس شبیه نبود / اینهم برای خودش تجربه ای ست!/تجربه ای که/ دوست دارم اما/ نمی توانم شعرش کنم/ تقلا هم که می کنم نمی شود/ پسنتیجه می گیرم که:/ آن کبوتر / اشتباهی به خواب من آمده بود/(آن کبوتری که سر داشت/ و بالش هم سالم بود)/ یادم آمد آهان :/ توفان تندی هم می وزید..../ حالا / من فکر می کنم پسرم/ این یک علامت باشد / نیست؟! 25 لازم نیست کاری کنی/ نه گریه نه هیچ کار دیگر...../ تمام که شد/ فقط ساعت مچی ام را وا کن پسر/ تا با تو بگوید که / چقدر/ چقدر/ چقدر/ دنبال ایستادن / دویده ام! غزل ماندن عشق خالی عشق خلوت عشق تنها مانده است تف به پیشانی چروک و چرک بی ما مانده است ما دو غوغائیم ساکت در دو سمت فاصله او میان ما به طنزی تلخ گویا مانده است روح من می سوزد از شلاقهای شور درد پای تو در ابتدای حال من وا مانده است چشمت اینجا و نگاهت هرزه گرد دور دست من نمی آیم برو! اینجا دلم جا مانده است راست می گویی که این شب حسرتی بی روزن است در من اما باز یک ناهید رویا مانده است مشت باز و چشم تنک و سینه هایی بی چراغ از هوا خواهان عشق آری همین ها مانده است در شیوع اینهمه زشتی حقارت خیرگی رنج تنها رنج تنها رنج زیبا مانده است شهر له شد زیر وزن گامهای زلزله نصفه دیواری فقط تک و توک بر پا مانده است من در این آوار می گردم ولی امیدوار تا ببینم یک نفر زخمی هم آیا مانده است ارتفاع بودنم را گر چه پهنا کرد زخم از تمام خود سری دارم که بالا مانده است با پتوی پاره امید در بوران بغض امشبی را بگذرانم باز فردا مانده است یوسفانه هیچ تنها را نشانم میدهی شکل اما را نشانم میدهی پشت ابهام غلیظ روزنه باغ رویا را نشانم می دهی نور را کش رفته ماه از منظره تو تماشا را نشانم می دهی؟! در جواب حیرت چشمان من هی تماشا را نشانم می دهی از ته بی ته ترین چاه زمین بام دنیا را نشانم می دهی ماهی من می تپد بر خاک دق عکس دریا را نشانم می دهی؟! در شیوع وحشت طاعون نان چشم شهلا را نشانم می دهی رنگ دیشب ی زنی امروز را صبح فردا را نشانم می دهی ای زلیخا اینهمه آئینه چیست داری اغوا را نشانم می دهی؟! حسرتی زمان چه تیره چه اندوهبار می گذرد و عمر من در انتظار می گذرد و دست و پای مرا بسته اند و می گریم و جاده از بغل روزگار می گذرد طنین گام جهان – تیک تاک- در سر من و مانده حسرت و حتی غبار می گذرد و خنجری که پیامی فرود می آید و از عواطف من چون شیار می گذرد و از حدود جراحت شکنجه بیزاری فقط نوای غریب سه تار می گذرد و از تراکم دق باد می کند جانم و از گلوی دلم انفجار می گذرد: چگونه می شود – آخر چگونه- ماند آنجا که مانده است زمستان بهار می گذرد؟! فریب عربده زرد چرا چنین شده ای درد نمی فهمی و آنچه با دلمان کرد را نمی فهمی صدای زخمی یک نسل را نمی شنوی غرور له شده فرد را نمی فهمی زبان سرخ و سر سبز می شناسی و باز فریب عربده زرد را نمی فهمی درست در وسط کتف اضطراب بشر حضور خنجر خونسرد را نمی فهمی و در میان هیاهوی اینهمه نامرد حیای حنجره مرد را نمی فهمی چه تیز می روی از پله های شب پایین ولفظ روشن برگردد را نمی فهمی تو در مقایسه با هر چه آدم بی درد شرافت سگ ولگرد را نمی فهمی؟! مثل آن دفعه باز در سر خمار داری مرد هوس گیرودار داری مرد می کشی شبیه می زنی هی هو در خود اسب و سوار داری مرد زخم های تو عبرتت نشدند ؟ باز با خود چه کار داری مرد؟ مثل آن دفعه هایت تنهایی سایه ای در کنار داری مرد دور و بر را نگاه کن دیدی: وسط دق قرار داری مرد پیش رویت تو هم یک فتح پس پشتت غبار داری مرد ول کن از این دروغهای درشت باز هم انتظار داری مرد؟! خفه ات کرده بغض می فهمم از خودت اختیار داری مرد؟ پری از نغمه این قبول ولی کو دوتا دست؟ تار داری مرد؟ کنار و هم دلی خوش ولم نمی کنی از هر ساده تر بنویسم برای مزمزه گهگاه اگر شکر بنویسم بس است آی که دیگر گرفته پاک گلویم چقدر نعره و نفرین بی اثر بنویسم چه می شود تگر اینبار زخم روح خودم را میان آینه ات زیر ضربدر بنویسم وقاه وقاه از این هی- همیشگی بگریزم و در ادامه بن بست دق سفر بنویسم و لای لای بخوانم برای دلهره هایم هوار ساکت ساکن هوای کر بنویسم و کنار هم دلی خوش بگیرم و بنویسم و کوچ حسرت خود را بر این گذر بنویسم بی خیال خدا دیده را ندیده بگیزرم برای کفتر بی سر دوباره پر بنویسم به خود بیایم از این پس چرا به جای سلامت برای رئز مبادای خود خطر بنویسم ولی (سکوت – سه نقطه) از اینقبیل غلط ها جنون حرام تو باشد غزل اگر بنویسم تا نزد خویشتن برسم یک عمر همعزای خودم بودم همخوان مویه های خودم بودم در اوج قاه قاه بلاهت نیز مشغول های خودم بودم هر چند در میان شما اما در نقطه ای ورای خودم بودم تا نزد خویشتن بر سرم اینجا در جستجوی پای خودم بودم عصر پیمبران دروغین بود در خلسه با خدای خودم بودم ایشان نفس به عاریه می داند من صاحب صدای خودم بودم فصل رواج قفل و قفس –باری- هفت آسمان برای خودم بودم آخر که باد بودنتان را برد دیدید؟: من به جای خودم بودم! به من دروغ نگو تو خنده دوست نداری به من دروغ نگو پرنده دوست نداری به من دروغ نگو تو یاس را که سرک می کشد به کوچه روح نکنده دوست نداری به من دروغ نگو اصابت تبری تشنه ای به خون عبور دونده دوست نداری به من دروغ نگو تو عاشق مچ دستی و نبض را حاشا تپنده دوست نداری به من دروغ نگو فریب من! چه عجیبی به طنز می مانی و خنده دوست نداری ؟ به من دروغ نگو!! خاکستری شدیم ....اما کجاست شور غزلهای واقعی الهام های معجزه فرسای واقعی کو شعله های اوج ستیزی که می کشند دل را به سمت داغ تماشای واقعی آتش نمی شوند به معنای واقعی غوغای مصلحت زده عصیان سر به راه جا مانده اید پاک از آیا ی واقعی یکریز با توهمتان بحث می کنید نوبت نمی دهید به اما ی واقعی بیراهه های خسته که در شب دویده اید هرگز نمی رسید به فردای واقعی نا شاعران تدارک کابوس دیده اند مردیم های حسرت رویای واقعی این افتضاح چیست که تعبیر می کنند ژرفای رنج را به بلندای واقعی بی شاعری چه درد بزرگی ست آدمی می ماند و مصیبت دنیای واثعی دم در لب مه می دمی آنجا به اشتباه اینجاست مرده ای مسیحا ی واقعی سپس سنگ سایه هیچ اظهار نیازی به ساحت مقدس ولی عصر (عج) تا دیر وقت صاعقه می زد نیامدی آتش از آه سنگ بر آمده نیامدی دل سوخت درد سوخت عصب سوخت ناله سوخت تا دست کم غرور بماند نیامدی آقا! چه روزگار بدی عشق و قهوه ای؟! یا سبز! سبز آبی سرمد نیامدی مولا چقدر خسته چه خالی چه خلوتیم پایان این دوباره ممتد نیامدی پیش از وقوع حادثه ناگوار نان یعنی حکایت نفس و سد نیامدی تا در میان آینه و حفره های روح دیوار مصلحت نکشد قد نیامدی این یک کبوتر است- همین حسرت نجیب- سر کنده در حوالی گنبد... نیامدی آه آنهمه امید و فقط رنجمو یه ها؟ یا محو هست های نباید نیامدی یا اعتراض زخم علیه کدام دست آشوب نینوای مجدد نیامدی ما رفته رفته بهت سپس سنگ سایه هیچ آقا بدیم ما دلت آمد نیامدی؟! نا درویش مرد شقایق نیستی اهل کجایی با ما موافق نیستی اهل کجایی آه مجسم ءداغ دلءتکثیر حسرت تکرار هق هق نیستی اهل کجایی یک شب شد از کابوس رویایت مچاله؟! از این خلایق نیستی اهل کجایی لم داده ای آسوده بر نرمای غفلت مال حقایق نیستی اهل کجایی هستی- تو را می بینم- اما پیش از این رنج در این دقایق نیستی اهل کجایی جز وصله ناجور یا جز زخم ناسور آئینه دق! نیستی اهل کجایی نفرت بر این تقوای غم ء پرهیز از داغ بیچاره لایق نیستی اهل کجایی از دار دور وهی انا الحق هی انا الهو؟ نامرد عاشق نیستی اهل کجایی آغاز امشب است برای پسرم سیاوش و التهاب هایش بگذار در سلام خداحافظی کنم در اول کلام خداحافظی کنم(سیاوش فرید زاده) فرصت هنوز هست خداحافظی نکن مه در دلم نشست خداحافظی نکن اینطور خالی از خود و سر ریز التهاب مرد خمار-مست!خداحافظی نکن در روح من به خاطر بن بست های یخ فریاد لخته بست خداحافظی نکن بابا! برای آن که بسوزم هزار مرگ درد خودم بس است خداحافظی نکن کو تا طلوع خنده بمان نزد گریه هات آغاز امشب است خداحافظی نکن شاید طلسم رنج – خدا را چه دیده ای- تا نیمه شب شکست خداحافظی نکن گویا قرار نیست بخشکد در آستین عزم هزار دست خداحافظی نکن یا تا همیشه شرم خدا را لگد کنند شیطان و شب پرست خداحافظی نکن شاید دعا به حال غریبان افاقه کرد تا این امید هست خداحافظی نکن سئوال شرمنده ام قربان کمی باران ندارید در خود پلاسیدم شما گلدان ندارید؟ اینقدر بد آخمید ! پس لبخندتان کو جز این نگاه سرد یخبندان ندارید؟ قربان چرا وقتی که می بینید ما را در ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟ گیریم که ما زشتیم این آغازمان نیست باشد شما زیبا! ولی پایان ندارید؟ آه این تکبر ..... این تکبر شرک محض است در خود مگر یا نوح یا توفان ندارید؟ البته می بخشید اما مطمئنید مخلوط با ایمانتان شیطان ندارید؟! بعد از تمام آنچه گذشت من فکر می کنم بتوانم هنوز هم خود را به انتها برسانم- هنوز هم- بعد از تمام آنچه گذشت آن سقوط تلخ یک یا علی بس است گمانم هنوز هم یخ بسته ام اگر چه درون رگان خویش داغم دوباره در جریانم هنوز هم مثل شتاب می دوم از خود به سوی خود لبریز خویش چون هیجانم هنوز هم هر لحظه در غرورم سرباز می کند زخم عفونی پدرانم هنوز هم عریانتر از صراحت بیرحم پنجه ها فریادی از گلوی جهانم هنوز هم پیش سگان کوچه تاریک زیستن افتاده است لقمه نانم هنوز هم آیا ادامه می دهم ای ریشه رو به سیب یا اره می شوم؟ ..... نگرانم هنوز هم خطا سر به راه نیست باور کنید گل شدن گناه نیست از پشت شب طلوع سحر اشتباه نیست باور کنید عادت رفتن نماندن است رسم گلو صداست و این دلبخواه نیست پیوند چشم و فاجعه امری طبیعی است ذهن نگاه مثل تجاهل سیاه نیست باور کنید بحث سر مرگ و زندگی ست تا کی نگفتن دل خود چون صلاح نیست؟! باور کنید نور و نفس حق بودن است انسان حقیر تر ز درخت و گیاه نیست ادراک نبض تند تکامل اگر خطاست دیگر چه جای خشم خطا سر به راه نیست! وقتی که پیش چشم افقهای تازه هست سهم گذشته بیشتر از یک نگاه نیست خوب است بدر؟ آخر سر محو می شود هنگام روز هیچ نیازی به ماه نیست تبریک به: چند چهرگان تاریخ دستی که حین شعبده رو می شود شدید خوبان! چگونه بود که اینقدر بد شدید؟! شکل فرشته بود سخنهایتان چرا وقت عمل که شد همه تان دیو و دد شدید هر کس که سیب برد از این باغ دزدکی آگاه و آشکار برایش سبد شدید یا زیر پای هر که لجن زاد و رذل خاک یا بر گلوی هر چه نجابت لگد شدید صفری شدید سمت چپ ما و دلخوشید با این خیال خام که قطعا عدد شدید ما هر چه نی شدیم شما طبل هایهو ما هر چه آب و پنجره دیوار و سد شدید بی درد و عارها که بر این راه بارها دیدید نعش غیرت خود را ورد شدید به به مبارک است ! شما مردها چه خوب آداب روسپی منشی را بلد شدید و با جنازه من دوست برای آن که کسی مرد – مرد مرد –بماند همین بس است که بی وقفه در نبرد بماند منی که لذت روحم به طعم خنجر و زخم است خدا کند که دلم غرق خون و درد بماند چقدر کشته شدم بیکس و غریب در این شهر ( و با جنازه من دوست هر چه کرد بماند!) تمام ترسم از این بود ای شکوه شکسته که جوش غیرتم از یک درنگ سرد بماند به آفتاب سلامی دوباره می کنم آمین اگر که پایم از اینگونه شب نورد بماند به آب می رسی آخر عطش اگر چه بر این راه از استخوان غرور تو مشت گرد بماند تو سبز بگذر و بگذار هر که خواست ببیند و هر که خواست نفهمد تو را و زرد بماند تا فرصتی هست با زخمهایت سر کنم تا فرصتی هست اندوه را باور کنم تا فرصتی هست میخواهم ایمان جهان یادم بماند روح تو را از بر کنم تا فرصتی هست من بغضرنج مردمم آغوش واکن تا شانه ات را تر کنم تا فرصتی هست هر چند پرواز مرا زنجیر کردند در این قفس پرپر کنم تا فرصتی هست تا وحشت وحشی این ساعات بد را از مرگ آسانتر کنم تا فرصتی هست معنای لبخند و سکوتت میشوم تا گوش فلک را کر کنم تا فرصتی هست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 21:0 توسط فریدزاده |
|
|
کتاب اشعار خنجر همیشه قدیمی ست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 18:55 توسط فریدزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|